سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

سپهر عشق مامان

آسمونم ابریه(سرماخوردگی شدید)

1391/10/9 11:03
نویسنده : مامانی
258 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر گلم، الهی که مامان هیچوقت مریضیت رو نبینه گلم.

فکر کنم یک هفته ای هست که به وبلاگت سر نزدم. آخه از روز یکشنبه غروب مریض بودی. تب خیلی شدید که با شیاف استامینوفن آروم میشدی. دوشنبه رو مرخصی گرفتم با بابایی بردیمت دکتر گفت حساسیته و گوش سمت راستت التهاب داره. تبت هنوز قطع نشده بود و خیلی بی حال بودی. دکترت دارو نوشت و شب رو خونه مادرجون موندیم.که صبح خواستم برم اداره نخوام جابجات کنم عزیزم (کاش میتونستم دیگه نرم اداره، تا هم به تو برسم و هم اینکه اینقد صبحها توی این هوای سرد جابجات نکنم..... کاش میشد).

خلاصه.... شب خیلی ناله میکردی وسرت خیسِ عرق بود. بابایی یکی دو بار پاهاتو با آب خنک ماساژ داد.

صبح سه شنبه دیدم بازم تب داری، طاقت نیاوردم بزارمت و برم اداره. سه شنبه رو هم مرخصی گرفتم.

اصلا نای هیچی رو نداشتی، آرزو داشتم حالت خوب بود و کلی شیطنت میکردی.تازه از سه شنبه آبریزش بینی شدید و سرفه های ناجور میکنی.مرتب دستت رو توی گوشت میکردی. داروهات رو هم که مجبور بودم به زور بریزم توی حلقت، تازه شانس آوردم که یکی دوبار حالت بهم نخورد.

روز چهارشنبه به اجبار اومدم اداره. ساعت 12 مادرجون زنگ زد وگفت هیچی نخوردی، مرخصی گرفتم و خودمو رسوندم پیشت که بهت شیر بدم.

دیدم بهتر نشدی و هیچی نمیخوری، مجبور شدیم دوباره ببریمت دکتر که اگه تشخیص بده، سرم غذایی واست تجویز کنه، که دکتر گفت نیازی نیس. همین که به شیر مادر هم قانعه هرچقد هم که کم باشه، واسش کفایت میکنه.

بمیرم واست مامانی که توی این چند روز وزنت اینقد کم شده که حد نداره.

ازبس که هیچی نمیخوری. حتی با اینکه عاشق سیب زمینی و موز هستی، ولی با این حال بازم لب نمیزنی.

پنجشنبه هم به همین منوال گذشت. حال هیچ کاری رو نداشتمم. میخواستم از سوغاتی های مکه ات عکس بگیرم واسه وبلاگت، ولی مگه میزاشتی ،همش میخواستی بغل باشی و گریه میکردی. البته بیشتر بغل بابایی (از اونجایی که خیلی بابایی هستی)

پنجشنبه شب بابایی بردت حمام. یه خورده بهتر شدی. البته غیر از سرفه های بدی که داری.

جمعه رو هم رفتی خونه مامان جون کبری (مامان بابایی) خدا رو هزار بار شکر ، چند لقمه ای چیز خوردی، وای که انگار دنیا رو بهم دادن.

بعدش هم کلی شیطنت و دلبری کردی .

خدایا شکرت، خدایا سپهرم رو به تو می سپارم .خودت نگهدارش باش.

سپهرم مراقب خودت باش. حتی اگه من نبودم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

هیراد و عمه لیلاش
9 دی 91 11:15
*سلام ، ایام بر شما خوش *
من در مسابقه سوگواره محرم اتلیه سها به رای شما نیاز دارم
لطفا به وبلاگم بیایید ادرس مسابقه لینک در قسمت پست ثابت میباشد
قول میدم ٣٠ ثانیه بیشتر از وقت نازنینتونو نگیره
منتظرکمکتون هستم دوستای خوبم
راستی اگر قبلا به کوچولوی دیگه ای رای دادید میتونید دوباره برید و به هیراد جون رای بدید




سلام عزیزم. من قبلاً رأی دادم.
مامان پریسا
9 دی 91 11:54
اخیییییییی
عزیزمخیلی ناراحت شدم.
ایشالله زودتر خوب بشه


ممنونم عزیزم. التماس دعا.
هیراد و عمه لیلاش
9 دی 91 14:04
سلام عزیزم ممنون از محبتت
انشاالله که کوچولوی نازنازیتون خوب شده باشه
بادکنک هارو هم با تلمبه معمولی باد کردم بادکنک فروشیها دارند من از بازار تهیه کردم گاز هلیوم هم نداشتم با چسب کاغذی به دیوار چسبیدند
سپهر گلمو ببوسید
راستی شما هم با کمال افتخار لینک شدید


سلام عزیزم خواهش میکنم.ممنونم بهتره خدا رو شکر.جدی چسب زدی؟ من فکر کردم با گاز هلیوم پر شده.تزیینت خیلی خوشکل بود.
مامان مهبد كوچولو
9 دی 91 14:49
سلام عزيزم . خدا كنه كه هيچ وقت ديگه آسمونتون ابري نباشه !!!! بميرم الهي كه اينقدر سپهري اذيت شده . خدا كنه كه زودتر خوب خوب خوب بشه و هيچ وقت هم از اين خبرها توي وبلاگش نخونيم ... دوستتون دارم .


سلام مهدیه جان.مرسی عزیزم. منم از خدا همینو میخوام فقط.خدانکنه این چه حرفیه؟
مرسی گلکم. ما هم دوستتون داریم.
مسافران آسمانی
10 دی 91 13:22
سلام عزیزم
ناراحت شدم وقتی دیدم نوشتی سپهر جونی مریض شده...
اما خدا رو هم شکر میکنم که حالا حالش بهتره و نگرانی مامانی کمتر شده انشااله خدا همیشه حافظ سپهرت باشه گلم...
خصوصی داری


سلام گلم. لطف داری. ممنونم.
مرسی عزیزم واسه رمز.
مامان یاسمن ومحمد پارسا
11 دی 91 22:09
عزیزم انشالاه که حالت بهتر شده باشه خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم مامانی نوشته گل پسر مریضه امیدوارم که حالا بهتر شده باشی عزیزم و ارزو می کنم همیشه در کناره پدر و مادر مهربان سالم و سلامت باشی


سلام عزیزم. ممنون که جویای احوالمون هستی عزیزم.آره خدا رو هزاربار شکر خیلی بهتره. هرچند هنوز خیلی بد سرفه میکنه.
بازم ممنون.